تبليغاتX
ⓔخـُزَعـبـَلــاتِ یــک دُخـتَرⓩ


ⓔخـُزَعـبـَلــاتِ یــک دُخـتَرⓩ

واگویه های یک من

سلام به همه ی دوستای خوبی که قراره بیان به وبم سر بزنن!

این وبلاگ قوانینی داره که هر کی میخواد منو لینک کنه باید اون ها رو رعایت کنه!

اولندش که:این جا یک سری خُزَعبَلاتی تحویل شما داده می شود!(چقدرم یه قانون شباهت داشت!)

دومندش:نظر خصوصی آقا جون ما نداریم اینجا!

سوم:انتقاد پیشنهاد نونِ خُشک دمپایی پاره خریداریم!

چهارم:این که دلم میخواد هر کی لینکم میکنه منو توی وبلاگ دوستان قرار بده که هر موقع اپ میکنم که سالی یه بارم نمیشه بفهمه!!

خلاصه این که نره و پشت سرش رو نگاه نکنه!

پنجم:داشتن ادب نشانه شخصیت شماست!آن را رعایت نکنید یا بکنید!کردن یا نکردن مسئله این است!

ششم:نظرهای تبلیغاتی داده نشه چون نخونده حذف میشه!حالا خوددانی میخوای وقتتو الکی هدر بدی به من ربطی نداره!

هفتم:دیگه بسه داره خوابم میبره!

با تشکر از مدیریت محترم یاسی جون!!

بای بای

| چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390| 16:46 | کیمیا

 سلام،سلام

هزار تا سلام به شما بچه هاي  گل توي خونه

خوبين؟

چيكاراميكنين؟(كاراي َبد بَد كه نميكنين؟)

دست تو دماغتون نميكنين ؟

شبا مسواك ميزنين؟

حرف بد چي؟نميزنين؟(خب خداروشكر)

خيالم راحت شد حالا ميتونم هر چي دلم ميخواد بارتون كنم

اين هفته خيلي سرم شلوغ شده بود

از اول هفته همش اين ور،اون ور بوديم كلي رفتيم فروشگاه  و مراكز خريد و اينجور جاها

بعد از كلي گشتن تازه تونستم يه كيف مناسب پيدا كنم

الان دارم از پادرد ميميرم

بچه ها سه شنبه رفتيم همايش(همايش تجليل از رتبه هاي برتر كنكور)

انقدر خنديديم كه من دل درد گرفته بودم

آخه نميدونين ايناا چقدر سوتي ميدادن

مجريشو كه ديگه نگو

انگار يكيو از سر چشمه صدا كرده بودن گفته بودن اقا جون مادرت اين متنو واسه ما بخون

انقدر تُپُق ميزد بنده خدا كه نگو

حالا اونش هيچي

يه پسر ِ اومده ،مثلا خير سرش داره مشاوره ميده(كلا دو،سه سال از ما بزرگتره هاا)

سوتيشو داشته باشين:

بچه ها من توصيه ميكنم حتما توي آزمونهاي گاز شركت كنين(منظورش همون آزموناي گاج ِ)

قسمت ديگش معرفي چهره هاي برتر بود

پسر ِ خيلي قشنگ جايزشو تحويل گرفت،داشت از پله هاي سن ميامد،پاش گير كرد،سكندري خورد

زمين فكرشو بكنين،همه ي دخترايي كه جلو بودن عين بمب منفجر شدن

بيچاره ،خيلي دلم واسش سوخت

خلاصه كلي حال داد

شبشم رفتيم خونه ي مامان جونم كه بادختر خاله هام اونجا بخوابيم

اونجا هم كلي جُك گفتيمو خنديديم

پنج شنبه هم چهلم خاور جون بود،سر قبرش كلي گريه كردم

البته بيشتر واسه دل خودم ُ باباي دوستم

جوگير شده بودم ديگه(راسته ميگن آدمُ سگ بگيره جو نگيره حكايت ماست)

شب جمعه هم با عممينا رفتيم يه جاي خوش آب و هوا

كلي جِك جديد از دُخي عمم شنيدم،خيلي باحال بود

راستي بچه ها فردا تولد ياسي جونم ِ بريد بهش تبريك بگيد

يه چيز جالب مامانم ديشب داشت خاطره تعريف ميكرد،ميگفت من سر ياسمن نرفته بودم سونوگرافي

ولي هر دكتري ميرفتم از حركات بچه ميگفتن اين چه پسر شيطوني ِ،به خاطر همين اصلا به

فكر دختر نبوده و همش اسم پسرا نتخاب ميكرده،بعد قرار ميشه اسم ياسي رو بذاره " ابوفاضل"

حالا از ديروز من به ياسي همش ميگم ابو فاضل،اونم ميخواد كلمو بكنه

پ.ن1:دارم سعي ميكنم فكر مدرسرو از ذهنم خارج كنم

پ.ن2: 50 درصد احتمال داره سه شنبه بريم جمكران،ميخوام واسه همه كله شقا دعا كنم،پس

خبرم كنين.

پ.ن3:سر اين آپ يه دور كامل با صندلي چرخدار رقصيدم از بس مامانم هي منو اين ور،

اون ور كرد(آخه داشت جارو ميكشيد)الان سر گيجه گرفتم از بس چرخيدم.

پ.ن4:داربي ديروزُ ديدين؟حال كردين استقلال چه بازي قشنگي كرد؟من كه حسابي ذوقيدم

پ.ن5:دلم ميخواد بدونم واسه آپ طولانيم چه فُش هايي بهم ميدين!!!


 

 

| شنبه بیست و ششم شهریور 1390| 23:28 | کیمیا|

 به سلام به بَروبَچ عزيز؟

چطورين؟

چه خبرا؟

بدون ما خوش ميگذره؟

خبر رسيده دلتون براي ما بسيار بسيار تنگيده بوده وعده اي نيز از شدت دلتنگي قصد خود كشي

داشتَن ولي خانما و آقايون محترم دست نگه دارين كه من اوووووووووووووومدم

خُب خُب،نميخواد زياد ذوق زده بشين،واسُتون بده

عرضم خدمتتنون كه اين ۷،۸،۱۰ روزي كه نبوديم، با خانواده گرام رفته بوديم مسافرت

جاي همتون بسي خالي بود،كلي خُش گذشت

البته اگه ياسي و جواد ميذاشتن،توي ماشينم دست از دعوا بر نميداشتن و عين سگُ گربه ميپريدن به هم،ولي

با اين حال خوب بود

كلي با ياسي جون مردمُ اسگُل كرديمُ خنديديم

ديگه كسي نمونده بود كه ما مسخره اش نكرده باشيم يا ازش سوتي نگرفته باشيم

اينو داشته باشين سوتي ِ مامان جونم ِ:

"ميخوام بدم انگشترتُ كوتاه كنن"به حق چيزاي نشنيده

سوتي ِ مامان بزرگم:

داييم:ليوان يه بار مصرف دارين؟

مامان بزرگم:آره داريم

داييم:كجاست؟

مامان بزرگم:بايد بريم بخريم(حالا اينا يه گوشش بود)

براي اولين بار كلي دلم واسه محلمون تنگ شده بود(البته بيشتر واسه اون شخص دلم تنگ شده بود)

ديروز يه خبر خيلي بَد شنيدم كه هنوزم توي شوكَم

دوستم نفسيه ميگفت:باباي رضوان مرده،مثل اين كه سكته كرده،(خدارحمتش كنه) اصلا باورم نميشه

رضوان كيه؟(به من چه كه نمودونين،خب يه كم از هوش خودتون استفاده كنين تا بفهمين!!!)

چهلم خاور جونم كه نزديكه،ديدين چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود عين ابر ِ بهار اشك ميريختم(آره جون

عمت)

پ.ن1:كلاسامون فعلا تموميد تا  هفته اول مهر

پ.ن2:خيلي دلم ميخواد برم جمكران(يعني ميشه خدا؟)

پ.ن3:شب شنبَست واسه قافل گيري خاور جون صلوات،دي:

پ.ن4:رفتيم مشهد واسه دوستاي وبلاگيم خيلي دعا كردم،مارو از دعاي خيرتون محروم نكنين

تا بعد.......

 

 

 

 

 

| جمعه هجدهم شهریور 1390| 13:12 | کیمیا|

سَلين،سَلين به دوستاي گُل و خُل و چل خودم

چِطور مُِطورين؟

خوب بودين بهتر شُدين؟دي:(به من چه)

اين هفته يكم نسبت به هفته هاي ديگه پُر بارتر بود

شنبه كه رفتيم افطاري آموزش پرورش

عجب افطاري بود:اين ميزاشون متحرك بود،داداش ِ منم تُپُل مُپُل فكرد مثل ميز خودِمون ِ

يه هو دوتا دستشو گذاشت روي ميز ،نزديك بود همه كاسه كوزَمون بريز ِزمين كه خدا رو شُكر بايه اقدام

همگاني به خير گذشت.دي:

يك شنبه و سه شنبه هم كه شبا ميرفتيم مسجد،دعا و مناجات و گريه...(آره جون عمت)

دوشنبه هم كه مِثل آدم تو خونه نشستم تست هاي بخش احتمال و زدم تا واسه امتحان آبروم نره

كه بي شعور آلات گران ضايَمون كرد،اساسي.گفت امتحان اَفتاد هفته بعد

(كلي فُشش داديم ولي در كل ذوقيديم)

چهارشنبه هم كه بروبَكس فاميل مامي جون خونه ما دعوتيده بودن (كلي خوش گذشت)

حرف ازسربازي شد:دختر خالم گفت بالاخره شتري ِ كه در خونه هر پسري مي خوابه

بعد من گفتم انشاالله جلو در هر كدومشون يه گَله شتر بخواب ِ،دي:

طرفاي ساعت ۱۱ بود داييم و شوهر خالَمُ و خاله بزرگمُ و مامان بزرگم رفتن مامي و دَدي دعاي جوشن

كبير بخونن دخترا و جوون ترام رفتن اتاق ما، دست و آهنگ و رقصُ آره ديگه....(بقيش زشته)

گفتم خوبه ديه خونه رو به دوبخش مجزا تقسيم كردين

بچه ها رو هم بندازيم توي حال واسه خودشون بچرَن

خلاصه مهموني اون شبمون با سلام و صلوات تموميد

پنج شنبه هم بدازظهر رفتيم سر خاك خاوَر جون نَنه و فاحه اي نثار روح لطيفشان نموديم

برگشتني رو بگم :داشتم از خيابون رد ميشُدم كه احسانُ ديدم(كور نشه يه وقت)داشت با نگاهش

قورتم ميداد

شب هم هيئت خونه ما بوديَ و ما به خانه ماماي بزرگ رجعت كرديم و از آنجا نيز ده نفري در يك پرايد

سوار شده و در حالي كه كله اينجانب بيرون از پنجره بود به خانه دايي جون يحيي رفتيم

(صحنه اي بود بس ديدني) شب هم با همون حالت برگشتيم خونه چون دَدي جون بيرون كار داشتن

خُب ديه من برم كه ياسي و جواد ماهي تابه به دست و ملاقه به دست عين نگهباناي زندان بالاي سر من واستادن

---------------------------------------------------------------------------------------------------

دعا نوشت:كار هر شب هر روزَم شده دعا كردن،مارو از دعاي خيرتون بي نصيب نذارين

اين آپم طولاني شد ولي چشمتون كور؛دَندِتون نرم بايد ميخوندين،دي:

 

 

| جمعه چهارم شهریور 1390| 13:38 | کیمیا|
سلام سلام

من اومدم.

چه خبرا؟ خوبین؟دماغتون چاقه؟(خوب به من چه)

حوصلم خیلی سر رفته هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمیفته

تو این یه هفته هم اتفاق خاصی نیفتاد

از احسانم که خبر ندارم نمیدونم کجاست

سه شنبه و چهارشنبه طبق معمول کلاس داشتیم

وای از دست این آلات گران هنوز هیچی نشده دوباره واسمون امتحان گذاشته

آلات گران کیه؟

فکر کردین میگم حالا بعدا میفهمین (ولی کور خوندین نمیگم تا بسوزین)

راستی دیشب خونه ی دایییم افطاری دعوت بودیم

کلی با بروبچ گفتیم و خندیدیم

حرف از عروسی و ارایشگاه شد

من گفتم میخوام بذارم موهام بلند شه

همه گفتن به تو ارایش خیلی میاد و اینا خلاصه جون میدی واسه عروس شدن

خلاصه داشتن دستی دستی منو بدبخت میکردن

منم از خجالتشون در اومدمٌ با دو سه تا حرکت ناجوانمردانه حسابشونو گذاشتم کف دستشون

خلاصه کلی خوش گذشت جای همه خالی

ولی من نمیدونم این چند وقته چٍم شده همش دوست دارم گریه کنم

فرداشبم از طرف آموزش پرورش افطاری دعوتیم

امبشبم که شبه قدره

بچه ها توروخدا واسم دعا کنین

 یادتون نره ها

------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:میدونم این آپم چرت و پرت بودم ولی به دل نگیرین

پ.ن۲:امیدوارم تو این شبه گناهای همه امرزیده بشه و همه به آرزوشون برسن

 

| جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| 16:11 | کیمیا|
سلام دوست جونیام

خوبین؟

چه خبرا؟

نماز روزه هاتون قبول

میدونم دلتون واسم یه ذره شده بود ولی چاره ای نیست باید تحمل کنین"آیکون خودشیفتگی"

ببخشید مدت آپ کردنم طولانی شد ولی این چند روزه یه اتفاقاتی افتاد هم خوب هم بد

ولی بَداش بیشتر ِ:

یکیش که مربوط به خودمه به هیچکس نگفتم حتی یاسی.....خیلی دردناک بود که بتونم جلو خودمو بگیرمُ به کسی نگم  به همین دلیل از درون داغون ِ داغونم(واسم دعا کنین)

اصلا ولش کنین دیگه نمیخوام راجع بهش فکر کنم

اما خبر بد دیگه اینه که دیشب نَنه خاور مُرد

نَنه خاور کیه؟

حالا خودت بعدا میفهمی

به جون خودم نباشه به جون احسان این دفعه دیگه راست میگم حتما میفهمین

آخخخخخخخ جوووووون

امشب افطاری دعوتیم

دلم واسه ایلی بیلی یه ذره شده

ایلی بیلی کیه؟

حالا خودت بعدا میفهمی

فردا هم که سوم ِ خاور جون ِ

اونجا هم یه شام اُفتادیم

ولی من بیشتر ب خاطر ِ یاسی خوشحالم

بیچاره از دیروز که فهمیده خاله کُبری اینا میان همچین ذوق مرگ شده که نگو

دیشب که از خوشیه زیاد رَم کرده بود باجواد میزَدن سر و کله هم

دیگه میرَم

این یاسیه بی شعور داره رو نِرمه من راه میره نمیذاره تمرکز کُنم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن:احسان کسیه که من خیلی دوسش دارم(خیلییییییییی)

پ.ن2:خانُم جعفری معلم فیزیک ِ مونه که خیلی ماهِ

پ.ن3:امتحان صفر و یک یه جور امتحانه که مخصوص خانم جعفریه چون ده تا سوال یه نمره ای میده که اگه توی یه سوال حتی جواب آخرَم درست دراُورده باشی ولی واحد نذاشته باشی از اون سوال هیچ نمره ای بهتون نمیده(خیلی سِتمه، خیلی)

پ.ن4:نَنه خاور مامان بزرگه مامانمه(اسمش خاور ِ دیگه به من چه)

اگه بازم سوالی بود در خدمتم



| پنجشنبه بیستم مرداد 1390| 16:54 | کیمیا|
سلام!

چطورین!

چه خبرا؟!

نماز روزه هاتون قبول درگاه حق تعالی!

امروز روز تقریبا خوبی بود چون احسانُ دیدم!

احسان کیه؟!

حالا خودت بعدا میفهمی!

چهارشنبه بود و ما طبق معمول کلاس فیزیک داشتیم!

بگو از ساعت چند؟!

از ساعت 8-11/30

پدرمون در اومد با این خانم جعفری!!

خانم جعفری کیه؟!

حالا بعدا میفهمی!

اینقدر تُند تُند درس میده که ما فقط وقت میکنیم بنویسم کو گوش شنوا؟!

خلاصه شانس آوردم امتحان صفر رو و یکم رو 3 از 4 گرفتم ماورای تصورم!

امتحان صفر و یک چیه؟!

حالا بعدا میفهمی!

میخوای فُشَم بدی؟!

واقـــعـــا؟!

اشکال نداره بلاخره ما هم خدایی داریم!

بعد از کلاس از شانس گُلِ خودم واحد همون لحظه رسید منم که دل تو دلم نبود واسه دیدن احسان!!

از خیابون که رد شدم طبق سیاست خودمان بدون این که توی مغازه رو نگاه کنم سرمُ انداختم پایین و مثل عَبد صالح رد شدم!

البته ناگفته نماند که نیم نگاهی هم به داخل مغازه انداختم که با چشمان مشتاق ایشان رو به رو شُدم!

و در دل کلی ذوق نمودم و واقعا دو سه تا بالا و پایین پریدم که از چشم آقای همسایه دور نماند!

بعد اومدم خونه و دو سه تا فال پاسور گرفتم!

بعد با یاسی رفتیم مسجد!

بــَلــه!

و از اون موقع تا حالا این یاسی بیچاره رو بدبخت کردم!

و با هم داشتیم این وبلاگ رو راه مینداختیم!

همین!

قابل توجه شما یاسی از من 2 سال کوچک تره!

خوب دیگه برای امروز بسه!

حتما حتما سر افطار توی اون لحظه ی ناب برای من و اوشون دعا کنید!!

ما هم دعا میکنیم براتون!

+تا آپ بعدی فــعـــلــا


| چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390| 17:2 | کیمیا|
Design By KhanOomi